|
زينب کبري (س) از عاشورا تا ....
خورشيد از ميانه آسمان گذشته بود زينب دختر کبراي علي بر چوب نيمسوختهاي که چند ساعت قبل بلاي عظيم به ميدان مينگريست.نسيم ملايمي غبار قتلگاه را به پاي زينب ميريخت.اين غبار چه عطري داشت! بوي خون حسين را ميداد.اندکي آنطرفتر جسم بيسر برادر و اصحابش افتاده بود و زينب پس از تکاپويي سخت در ميدان قتلگاه و لابلاي خيمهها لحظاتي آرام گرفته بود.
غمگينترين غروب آفرينش از راه ميرسيد و چادر سياه شب قافله حسين را در پناه خويش ميگرفت تا در تاريکياش قطرات سوزنده اشک در فقدان عزيزان خدا را بر زمين عطشان کربلا ريزند که اينان را روز هنگام و در پيش چشم دشمن مجال هيچ گريه و مويهاي نبود.
زينب سر از سوي ميدان برگرداند و به افق خيره شد.افقي به اين خونرنگي را هرگز نديده بود.سر بر تيرک خيمه چشمان خستهاش را روي هم نهاد.بياد ميآورد که چگونه در مدتي کمتر از يک روز همه عزيزانش را از دست داده، ماتم پسرانش، برادر زادگانش، اقوامش به تدريج کمرش را خم کرده بود، اما ضربه کاري که قامت استوارش را شکست، ماتم جانسوز برادرش حسين بود آنوقت که اشقيا سر حسين را از بدن جدا کردند ... زينب به سمت گودال دويده بود، فاصله خيمهها تا قتلگاه را چگونه پيموده بود؟
چيزي از آن به ياد نداشت، خنده هولناک شمر را در گودال به ياد ميآورد.يادش ميآمد به بدني در پيش پايش نگريست اما نميدانست از آن کداميک از ياران برادر است.کسي در درون او فرياد ميکشيد که اين جسم بيسر، حسين توست.اما او نميخواست بشنود.حتي خيال آن را هم ديده بود اينهمه شقاوت را از آنها نميتوانست باور کند.
حسين فرزند رسول خدا بود.يادش ميآمد که برادر پيش از رفتن به ميدان جنگ جامه کهنهاي خواسته بود تا اگر کشته شد، سپاهيان به طمع نو بودن جامه آن را از تنش به در نياورد و بيتنپوش نماند. اما پناه بر خدا! اين بدن که پيراهني بر تن نداشت!
عمر سعد به ميدان نزديک ميشد.يکي از دوزخيان فرياد برآورد، اي امير! مژده بر تو باد که حسين را کشتيم و سر از بدنش جدا کرديم.دنيا در مقابل چشمان بيفروغ زينب تيره و تار شد.پس اين دو پيکر برهنه،جسم برادرش بود که چون زورقي بر درياي خون کناره گرفته بود! همان حسين که همه عشق زينب در او خلاصه ميشد.
زانوانش ديگر توان ايستادن نداشت.در کنار بدن به زمين نشست.دلش ميخواست آنقدر بگريد که جهان را در سيلاب اشک غرق سازد.اما، هيهات، هيهات، از گريستن دختر حيدر در مقابل دشمنان.سر بر حنجره بريده نهاد و با عشق بوسيد، به آسمان نگاه کرد و با رساترين صدايي که در خود سراغ داشت گفت : بارالها اين قرباني را از آل محمد بپذير و اين سخن او خاري بود در چشم دشمنان.اين همه استقامت در يک زن؟ اين شکيبايي در فراق حسين آن هم در زينب عجبا! چه خوني در رگهاي اين خاندان جاري است که هر ضربه بر پيکر آنها استقامتشان را افزون ميکند؟!
و آنگاه، فرمان غارت خيمهها صادر شد، لشگريان شيطان هلهله کنان به خيمهها حمله بردند.زينب بياد ميآورد که چگونه سراسيمه از سويي به سوي ديگر دويده بود، فرياد کشيده و تازيانه خورده بود فرياد کشيده زمين خورده بود، فريادکشيده و سيلي خورده بود کودکان و زنان را گوشهاي جمع کرد تا در امان باشند جز شيون و فرياد صدايي به گوش نميرسيد.يکي زينت زنان را غارت ميکرد، يکي جامهها را از گوشه و کنار به يغما ميبرد، يکي شمشير و زره برميداشت.ديگري زيرانداز و فرش جمع ميکرد و در اين ميانه زينب رقيه را ميجست، دختر 3 ساله حسين نبود.چشمان زينب را آتش نخستين خيمه آتش گرفت، هلهله سپاهيان
نويسنده:مهلقا احمدبگي
|